|
آسایشگاه روانی - بند 7 - تخت 5 - ( کنار پنجره ) برسد به دست تاتوره
|
این همه غم من رو آبم می کنه
مثل مست می ۱۰۰ ساله خرابم می کنه
داره خوابم می کنه...
دلم می خواد پرت شم توی امریکای حدود سالهای ۱۸۷۰ ...
تو یه شهر کوچیک که اندازه ی یه ده بیشتر نیست
یه شهر که یک کلیسا داره یک کشیش . یک کلانتری و یک کلانتر که پشت اون ستاره ی حلبی که به سینش زده قلبی از طلا داره!
یک مدرسه یک معلم . یک دکتر یک مطب . یک کافه یک کافه چی . یک مغازه . یک بانک یک اداره ی پست و تلگراف و یک ایستگاه قطار !
کنار جنگل و رود خونه یه خونه ی چوبیه کلاسیک اون دوره رو داشته باشم که وسط یه مزرعه کوچیک واقع شده و دور تا دورش رو یه پرچین کوتاه چوبی گرفته با دو تا اسب و چند تا غاز و مرغ و خروس و یک زن و مرد خدمتکار سیاه و ۱۰۰۰ دلار پس انداز توی بانک که برای اون زمان گمونم پول بدی نباشه .
یه روز از روزهای خدا هم معلم یا کلانتر یا دکتر ازم تقاضای ازدواج کنن ( البته ترجیح میدم خواستگارم یه سرخ پوست باشه مثلا کوهستان بزرگ ! :) اما دور از ذهنه چون توی اون سالها سرخ پوستها هنوز جزو وحوش به حساب میان!!!) خلاصه که با یکی از اون سه تا ازدواج کنم و بعدها بچه دار شیم و شبها اون چپق دود کنه و کتاب بخونه و من گلدوزی و بافتنی کنم و در کمال آرامش و آسایش به خوبی و خوشی زندگی کنیم !
نه فکر کنین دلیل این خواسته اینه که من جزو اون دسته از آدمهای قانع و شاکریم که چیز زیادی از زندگی نمی خوان ! نه.. اتفاقا متاسفانه کاملا بر عکسه من دقیقا از تبار اون دسته از آدمهای کمال گرا ئی هستم که به این آسونیها به چیزی قانع نمی شن .
این دقیقا همونطور که می بینین یکی از محال ترین آرزوهائیه که می شه داشت و اتفاقا خواستنی ترین آرزوی منه !
آسایشگاهی که من مقیمش هستم در محل مرتفعی واقع شده که ۲۰۰۰ متر از سطح دریا فاصله داره
حوالی معبد خورشید!
داشتم با خودم فکر می کردم اگه آب همه ی دریاها مثلا ۲۵ متر بیاد بالا کلی از دنیا رو آب می بره اما اینجا برای ما تنها اتفاقی که میفته اینه که ارتفاعمون از سطح دریا ۱۹۷۵ متر تنزل پیدا می کنه !
خوبه آدم یه جایی زندگی کنه که اقلا از یه جهاتی احساس امنیت کامل داشته باشه !
.
بعدا اضافه شد:
خیلی خیلی خیلی جالبه که من این دو تا عدد مسخره رو کلی دفعه هی نوشتم و هی غلط نوشتم و هی دوستان کامنت گذاشتن غلطه و من درستش کردم و باز غلط نوشتم!
یعنی آی کیوی مرغ می خواد که یه ۲۵ رو نتونی از یه عدد کم کنی نه؟!!!
اون دوست خیلی عزیزی که قبل از همه اشتباه من رو دید و کامنت خصوصی گذاشت که ( ۲۵ متر هم ۲۵ متر های قدیم ) ! بگو می مردی جای متلک عدد درست رو می نوشتی که تو کل مملکت آبروی ریاضی من بیچاره نره؟!!!
هی با ماهرفتهی بیآفتاب نيامده،
بيا!
ديگر نه ماه را برای شبِ گريه میخواهم
نه آفتاب را که روزِ قرار.
الان چندین روز می شه که
خوابیدم روی تخت کنار پنجره
بی حرکت
بی گفتگو
میل به دیدن هیچ بشر ی ندارم
هیچ میلی
به هیچ چیز ...
بیقرارم
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
سنگين و بیسوال میوزد اين اضطرابِ مدام
دست بردار ... برادر!
رَدِ پايت را پاک نکن،
تا آخرِ دنيا برف است.
نه آمدن، دلبخواهِ ماست
نه رفتن، آوازی که به اختيار.